تبلیغات
با شاعران بزرگ - حکایت های زییا
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

حکایت های زیبا و خواندنی، گلواژه های شیرین و گُلخند های دلنشین، گلچینی از بهتری لطیفه ها و حکایات خواندنی.

 

 

((فتحعلی شاه و ملک اشعرا صبا ))

روزی ملک اشعرا صبا در خلوت فتحعلی شاه به حضور نشسته بود. فتحعلی شاه که گاهی شعر می گفت، یکی از اشعار سست خود را برای ملک الشعرا با آب و تاب بسیار خواند و از او نظر خواست. چون ملک الشعرا مرد بسیار صریح و رُک گویی بود، در جواب گفت:

بیت سستی است.

همان بهتر که حضرت خاقان شهریاری کنند و شاعری را کنار بگذارند.

فتحعلی شاه از این جواب سخت متغیر شد و دستور داد ملک را در سر طویله زندانی کنند.

مدتی از این قضیه گذشت. تا روزی دو مرتبه فتحعلی شاه یکی از اشعار خود را برای ملک الشعرا خواندو از او نظر خواند.اما ملک الشعرا بدون آنکه پاسخی بگوید، سر خود را به زیر افکنده از اتاق بیرون رفت.

فتحعلی شاه پرسید:ملک الشعرا ! به کجا می روی ؟

گفت : به سر طویله، قربان !

(( دو دفعه شاد شدم ))

شخصی پر خور با یک نفر کور هنگان افطار هم مجموعه شدند.از قضا کور از پرخور، شکم خواره تر بود و مجال به او نمی داد. هنگام رفتن ، پر خور به صاحبخانه گفت :

      حاج آقا! خانه ی احسانت باد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم . اول بار بدان جهت که که مرا با کوری هم مجموعه نمودی و چنین انگاشتم که کاملا خواهم خورد! دوم آنکه پس از فراغ از خوردن، شاد شدم از اینکه این کور خود مرا نخورد.

((علت لطف ))

معاویه به خوردن بره ی بریانی مشغول بود . ناگهان عربی از در آمد و در خوردن با شرکت کرد و با حرص و ولع بسیار گوشتها از هم درید و استخوان ها را می شکست.

معاویه گفت: از رفتار تو چنین معلوم است که پدر این بره تو را شاخ زده است.

اعرابی گفت: از این شفقتی که تو درباره ی او داری ، چنان پیداست که مادرش تو را شیر داده است !!

درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر