تبلیغات
با شاعران بزرگ - روایاتی از سعدی شیرازی
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

روایاتی چند در باره
حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
شاعر شیرین سخن ایران زمین


روایت است که روزی حضرت شیخ سعدی، بعزم سفر عازم کشور افسانوی و پهناور هند شد تا از آن سرزمین افسانوی دیدن نماید. بعد از قبول زحمات سفر و دیدن نقاط مورد نظر خواستند تا دیداری هم از ایالت گجرات آن سرزمین زیبا بعمل آرند.

همان بود که عزم سفر بگجرات را پیش گرفتند و بعد از رفع خستگی و اقامت در یکی ازمحلات آنجا، خواست بگردش بپردازند و از بعضی مناظر زیبای گجرات دیدن نمایند . چون وقت نماز فرا رسید حضرت شان بچشمۀ آبی که از داخل باغی بطرف بیرون در جریان بود بقصد وضو پایین تا مراسم وضو را بخاطر ادای نماز دیگر بجا کنند. بهر ترتیب در اثنای وضو، چشم شان بآنطرف چشمه افتید.ملاحظه فرمودند که هندویی از اهل سک مشغول تدریس نونهالانی خیلی قشنگ و بدون خط و خال است. شر شر آب، آن هندوی مربی و آموزگار نو خط و خالان را متوجه حضرت شیخ سعدی نمود که از آنطرف چشمه، چشم انداز شاگردان او میباشد. خلاصه از دروازه ای باغ بدر شده و حضرت شیخ سعدی را با اشاره بداخل آن باغ دعوت نمود. حضرت سعدی بعد از انجام وضو بداخل آن باغ رفتند. استاد سِک بچه ها با حضرت سعدی به گفتگو پرداخته و با یشان بار ملامت انداخت که در این سن و سال دیدن بطرف بچه ها عملی نادرست از انسانی بآن سن و سال بدور است. خیر، بهر ترتیب، استاد سِک بچه ها که بفارسی خوب میتوانست تکلم نما ید ازحضرت سعدی راجع به کنیه اش سوالاتی نمود. آن حضرت فرمودند که من از شیراز سرزمین ایران هستم. معلم سِک بچه ها حرف اورا بریده و بر ادعایش که وی از ایران و آنهم از شیراز جای حافظ و سعدی شیرین سخن است خط بطلان کشیده و گفت که شیراز جای سعدی و حافظ این امکان ندارد. خیر حضرت سعدی به گفتنش اصرار ورزیده و گفتند که حقیقتا از شیراز اند .


ادامه ی مطلب

روایاتی چند در باره
حضرت شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی
شاعر شیرین سخن ایران زمین


روایت است که روزی حضرت شیخ سعدی، بعزم سفر عازم کشور افسانوی و پهناور هند شد تا از آن سرزمین افسانوی دیدن نماید. بعد از قبول زحمات سفر و دیدن نقاط مورد نظر خواستند تا دیداری هم از ایالت گجرات آن سرزمین زیبا بعمل آرند.

همان بود که عزم سفر بگجرات را پیش گرفتند و بعد از رفع خستگی و اقامت در یکی ازمحلات آنجا، خواست بگردش بپردازند و از بعضی مناظر زیبای گجرات دیدن نمایند . چون وقت نماز فرا رسید حضرت شان بچشمۀ آبی که از داخل باغی بطرف بیرون در جریان بود بقصد وضو پایین تا مراسم وضو را بخاطر ادای نماز دیگر بجا کنند. بهر ترتیب در اثنای وضو، چشم شان بآنطرف چشمه افتید.ملاحظه فرمودند که هندویی از اهل سک مشغول تدریس نونهالانی خیلی قشنگ و بدون خط و خال است. شر شر آب، آن هندوی مربی و آموزگار نو خط و خالان را متوجه حضرت شیخ سعدی نمود که از آنطرف چشمه، چشم انداز شاگردان او میباشد. خلاصه از دروازه ای باغ بدر شده و حضرت شیخ سعدی را با اشاره بداخل آن باغ دعوت نمود. حضرت سعدی بعد از انجام وضو بداخل آن باغ رفتند. استاد سِک بچه ها با حضرت سعدی به گفتگو پرداخته و با یشان بار ملامت انداخت که در این سن و سال دیدن بطرف بچه ها عملی نادرست از انسانی بآن سن و سال بدور است. خیر، بهر ترتیب، استاد سِک بچه ها که بفارسی خوب میتوانست تکلم نما ید ازحضرت سعدی راجع به کنیه اش سوالاتی نمود. آن حضرت فرمودند که من از شیراز سرزمین ایران هستم. معلم سِک بچه ها حرف اورا بریده و بر ادعایش که وی از ایران و آنهم از شیراز جای حافظ و سعدی شیرین سخن است خط بطلان کشیده و گفت که شیراز جای سعدی و حافظ این امکان ندارد. خیر حضرت سعدی به گفتنش اصرار ورزیده و گفتند که حقیقتا از شیراز اند .

معلم سِک بچه ها گفت :

بسیار خوب، اگر شما از شیراز هستید حتماً اشعار سعدی و حافظ دو استاد شیرین سخن فارسی را نیز بیاد خواهید داشت و برای اینکه باورم بر گفتار شما آید لطفاً نمونه ای شعری از سعدی را بمن باز گو کنید. حضرت سعدی فرمودند که بسیار خوب من نمونه ای از شعر آن حضرت را برای شما پیش کش میکنم ولی شرط اینکه من صرف شعری از سعدی را برای شما میگویم که البته بعد از شنیدن آن با من کاری نداشته باشید. موافقه بعمل آمد و حضرت سعدی چنین گفتند:

                    خدایا بی معلم ساز طفلان پری رو را

                            گرفتار سگی تا چند سازی خیل آهورا

استاد سِک بچه ها با شنیدن این شعر بر آشفت و با حضرت شیخ سعدی بمشاجره پرداخت.

حضرت سعدی فرمودند که من شعر سعدی را بقرار اصرار خودت برای تو خواندم و جز شعر آن حضرت دیگر چیزی نگفته ام. در جریان این گفت و شنود اهالی دیگری از گجرات جمع و سبب مناظره را پرسیدند و بعد از شنیدن جریان از سر تا بآخر، یکبار دیگر از حضرت شیخ سعدی سوال نمودند که بسیار خوب اگر این شعری که گفتید از حضرت سعدی است شما حتماً اشعاری دیگری نیز از آن شخصیت والا سخن را بیاد دارید، شعری دیگری بگویید با شما کاری نداریم . باز هم آن حضرت لب به سخن کشودند و شعر دیگری چنین بیان فرمودند:

                                             سعدی تو در این دیار مردی مسافری

                            با کس سخن مگوی که گجراتیان زنند

با شنیدن این بیت، اهالی جمع شده در محضر گفت و شنود سعدی با آن معلم سِک بچه ها در باره اینکه مبادا خود این شخص حضرت شیخ سعدی باشند به شک و تردید گردیدند و به بسیار التماس و پا فشاری از وی تقاضا نمودند تا آخرین نمونه ای از شعر آنحضرت را برای شان به بیان آرند تا بعداً اورا رها و با او کاری نداشته باشند. این آخرین بیتی از آنحضرت در سفر گجرات در مشاجره و مناظره با آن معلم سِک بچه ها :

                                         سعدی تو گوهری و سخنان تو گوهر اند

                            گوهر چنان فروش که گجراتیان خرند

بعد از شنیدن این آخرین شعر، آنها بکلی متیقن گشتند کاین شخص اشعاریرا که از قول و بیان حضرت سعدی صاحب به بیان آورده اند بجز خود آنحضرت کسی دیگری نمیباشد. از اینرو همه به دست بوسی آنحضرت پرداخته و از نزد شان معذرت طلبیدند.

روایتی دیگر :

روایت است که حضرت شیح سعدی علاوه از اینکه در فن شعر استاد سخن اند در مجامع به حیث عارف و پیر معرفت نیز از شهرت زیادی برخوردار بودند. گویند روزی از روز ها شخصی که به فقیر و ضمناً بدیوانه ای نیز معروف بود عاشق هندو دختری بوده که روزها تا شام و شامها تا سحرگاهان بنزدیک دروازۀ دلداده اش شب زنده داری میکرده و با نگاه عاشقانه بآن هندو دختر خودش را تسلی میداده است . از قضا شخصی عاشقی آن هندو دختر گشته و به هزاران زحمت دلی پدر دختر را بدست آورده و بهمین منوال بن و بست عقد با آن هندو دختر فرا رسید. این خبر بگوش عاشق ژولیده و دیوانه ای هندو دختر رسید. او که هرروز، صبح تا شام در جمال آن دختر عکس واقعی محبوبش را میدید تاب وتحمل جدایی از معشوقه را با خود ندیده و لذا بر بامی بلند رفته و خود را از آنجا بزمین پرتاب نمود. در زمان برخورد با زمین در حالیکه خون از سراپای آن عاشق زار میچکید این سروده را بزبان آورد:

 جانان مرا بمن بیارید        این مرده تنم بدو سپارید

                       گربوسه زند برلبانم

بیت نا تکمیل مانده و جان بحق سپرد. اهالی آن منطقه هرچند تلاش کردند که فرد آخر بیت را تکمیل کنند عاجز ماندند. با یکدیگر به گفت و شنود پرداخته و بالاخره باین نتیجه رسیدند تا باحضرت شیخ سعدی قضیه را در جریان بگذارند و در ضمن از ایشان تقاضا نمایند که بیت را تکمیل نمایند. آنها در عین زمانیکه میخواستند شعر نامکمل را تکمیل نمایند، مطلبی نهفته ای دیگری نیز وجود داشت و آن عبارت بود از پیدا کردن باور کامل بشخصیت گرامی حضرت شیخ سعدی. لذا بحضرت سعدی مراجعه و جریان عشق آن فقیر را با آن هندو دختر توضیح و از وی تقاضای تکمیل شعر سروده شده را نمودند. حضرت سعدی شعر سروده شده را چنین تکمیل نمودند:

جانان مرا بمن بیارید      این مرده تنم  بدو سپا رید

گر بوسه زندبرلبانم       ورزنده شوم عجب مدارید

قضیه در همینجا خاتمه نپذیرفت . آنها که از حضور سعدی صاحب اجازه رخصت خواستند و دوباره بطرف منزل آن هندو دختر روانه شدند به بسیار سماجت، پدر دختر و وابستگانش را راضی باین امر نمودند تا بگذارند آن هندو دختر بر لبان آن جسم بیجان فقیر بوسه ای نهد و همه موافقه نمودند.

وقتیکه دختر لبانش را برلب عاشق شوریده و زارش گذاشت و بوسه ای ربود دفعتاً آن ملنگ ژولیده و دیوانه را نفس به تن آمد و با آخرین نگاه به محبوبه اش دوباره بدنش سرد و خاموش شد. و این گفته در اینجا بخوبی صدق میکند که:

 دوستان خدا، خدا نباشند     لیکن زخدا، جدا نباشند




طبقه بندی: زندگی نامه، 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی


درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر