تبلیغات
با شاعران بزرگ - شعری زیبا از اردلان سرافراز
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دریا هر لحظه در تپیدن و طغیانند
در من هزار آهوی تشنه
در خشكسال دشت پریشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغ های سوخته می خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه های فراوانی ست
با من كه زخم های فراوانی
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه یك ترانه
هر ترانه خاطره ای دیگر
هر عشق یك ترانه ی بیدار است
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
این من نه ،‌ آن من دیگر
آنكس كه پنجره ی چشم های من او را
كهنه ترین قاب است
از پشت پنجره ی زندان
حرف مرا بفهم
كه فریاد تمامی زندانیان
در تمامی اعصار است
در گیر و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه های تكه تكه ی زیتون
وقتی كه از دل جوان ترین جوانه های عاشق باغ ماه
بر مسلخ همیشگی انسان
در لحظه ی شكفتن فریاد
باران سرخی از ستاره سرازیر است
آن سان كه هر ستاره دلیل شرمساری خورشید های بسیاری
از برآمدنشان است
تو گریه می كنی
از عمق آشنای جنگل چشمانت
از عمق جنگلی كه در آن پاییز ، در غروب به بغض نشسته
باران بی دریغ اشك تو می بارد
تا عطر خیس جنگل پاییز
در من هوای گریه برانگیزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعری بسان گریه فرو ریزد
من شعر می نویسم
تو با ترانه های عاشق من ، عاشق
تو با ترانه های تشنه ی من دریا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه می شوی
تو گریه می كنی
تو لحظه های شعر مرا ،‌ در خویش تجربه كرده
یعنی مرا در بدترین و بهترین دقایق بودن تكرار می كنی
یا با ترانآهای من بر لب
به رویا رویی جلادان به مسلخ خویش می شتابی
یعنی كه با منی
دیروز
امروز
تا هنوز و همیشه
آیا زبان متشرك این نیست ؟
آن زبان تازه كه می گفتم ؟
آیا زبان مشترك این نیست ؟



طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعری زیبا از اردلان سرافراز،  


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی


درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر