تبلیغات
با شاعران بزرگ - فروغ فرخ زاد
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

شعله ی رمیده

می بندم این دو چشم پرآتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پرآتش را
تا بگذرم ز وادی رسوائی
تا قلب خامشم نكشد فریاد
رو می كنم به خلوت و تنهائی
ای رهروان خسته چه می جوئید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شكفته مهتابست
باید كه موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
كاو را بخوابگاه گنه خواند
باید كه عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبائی
مستانه سرگذارد و آرامد
بر تكیه گاه سینه زیبائی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد كه خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناكامی
ای قلب فتنه جوی گنه كرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نكنی پرواز
ای مرغ دل كه خسته و بیتابی
دمساز باش با غم او، دمساز



طبقه بندی: شعر، 


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390 توسط سجاد طیبی


درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر