تبلیغات
با شاعران بزرگ - گریه ی لیلی
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی


لیلی گفت: از لیلی بودنم خسته شدم... دیگر هرگز زندگی نخواهم کرد...

خدا گفت: دنیا بدون لیلی طاقت نمی آورد، اگر لیلی نباشد، اگر لیلی هر بهار شکوفه های کوچک را به گیسوان درختان نبافد، اگر لیلی از مهرش به آدمیان نبخشد، اگر لیلی با ستاره های کوچک حرف نزند، اگر لیلی به آواز دل نشین قناری های باغ گوش نسپارد، اگر لیلی طعم تشنگی را برای گل ها و گیاهان به تازگی بدل نکند، اگر لیلی در زمین من نفس نکشد، اگر لیلی مهربان نباشد، اگر نخندد، اگر بازی روزگار را ادامه ندهد، اگر زیر باران راه نرود، اگر لیلی یک گوشه بنشیند و بگوید که دیگر زندگی نخواهد کرد و خودش را از زیستن محروم کند...

و خدا سکوت کرد، و لیلی سکوت کرد، و سکوت هوای میان لیلی و خدایش را سنگین.

سرانجام خدا سکوت را شکست و گفت: نه لیلی... این کفر است... این کفر است که لیلی چشمانش را بر مهر خدایش ببندد و فراموش کند که خدا تا چه اندازه دوستش دارد... لیلی به پاس زیبا زیستنش است که لیلی نام گرفته است و این چرخه، با پاس بازی زیبای لیلی زندگی شده است...

و لیلی گریست...

و لیلی گریست و چونان سیل عشقی در زمین به راه افتاد که تا ابد، قلب لیلی را تطهیر خواهد کرد...




طبقه بندی: حکایت، 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط سجاد طیبی


درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر