تبلیغات
با شاعران بزرگ - مطالب اردیبهشت 1388
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

رباعیات

از کشت عمل بس است یک خوشه مرا در روی زمین بس است یک گوشه مرا
تا چند چو کاه گرد خرمن گردیم چون مرغ بس است دانه‌ای توشه مرا

دوشینه فتادم به رهش مست و خراب از نشه‌ی عشق او نه از باده‌ی ناب
دانست که عاشقم ولی می‌پرسید این کیست، کجایی است، چرا خورده شراب

تا قبله‌ی ابروی تو ای یار کج است محراب دل و قبله‌ی احرار کج است
ما جانب قبله‌ی دگر رو نکنیم آن قبله مارست گر چه بسیار کج است

فرموده خدا بزرگی آیین من است تمکین شهان ز فر تمکین من است
فرمانده‌ی اختران به صد جاه و جلال فرمان بر شاه ناصرالدین من است

این دل که به شهر عشق سرگشته‌ی تست بیمار و غریب و در به در گشته‌ی تست
برگشتگی بخت و سیه روزی او از مژگان سیاه برگشته‌ی تست

آمد مه شوال و مه روزه گذشت و ایام صیام و رنج سی روزه گذشت
صد شکر خدا را که روزی روزه‌ی ما گاهی به غنا و گه به دریوزه گذشت

تا دل به برم هوای دل‌بر دارد افسانه‌ی عشق دل‌بر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آری دل از دل‌بر چگونه دل بر دارد

زلفین سیه که در بناگوش تواند سر بر سر هم نهاده بر دوش تواند
سایند سر از ادب به پایت شب و روز آری دو سیاه حلقه در گوش تواند

از هر دو جهان مرا مقید کردند وان گه به مدیح شه مقید کردند
این نامه که مدح ناصرالدین شاه است ترتیب وی از خط محمد کردند

یک عمر شهان تربیت عیش کنند تا نیم نفس عیش به صد طیش کنند
نازم به جهان همت درویشان را کایشان به یکی لقمه دو صد عیش کنند




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: فروغی بسطامی،  


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی



ای قبه‌ی گردنده‌ی بی‌روزن خضرا

ای قبه‌ی گردنده‌ی بی‌روزن خضرا

 

با قامت فرتوتی و با قوت برنا

فرزند توایم ای فلک، ای مادر بدمهر

 

ای مادر ما چونکه همی کین کشی از ما؟

فرزند تو این تیره تن خامش خاکی است

 

پاکیزه خرد نیست نه این جوهر گویا

تن خانه‌ی این گوهر والای شریف است

 

تو مادر این خانه‌ی این گوهر والا

چون کار خود امروز در این خانه بسازم

 

مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا

زندان تو آمد پسرا این تن و، زندان

 

زیبا نشود گرچه بپوشیش به دیبا

دیبای سخن پوش به جان بر، که تو را جان

 

هرگز نشود ای پسر از دیبا زیبا

این بند نبینی که خداوند نهاده‌است

 

بر ما که نبیندش مگر خاطر بینا؟

در بند مدارا کن و دربند میان را

 

در بند مکن خیره طلب ملکت دارا

گر تو به مدارا کنی آهنگ بیابی

 

بهتر بسی از ملکت دارا به مدارا

به شکیب ازیرا که همی دست نیابد

 

بر آرزوی خویش مگر مرد شکیبا

ورت آرزوی لذت حسی بشتابد

 

پیش آر ز فرقان سخن آدم و حوا

آزار مگیر از کس و بر خیره میازار

 

کس را مگر از روی مکافات مساوا

پر کینه مباش از همگان دایم چون خار

 

نه نیز به یکباره زبون باش چو خرما

کز گند فتاده است به چاه اندر سرگین

 

وز بوی چنان سوخته شد عود مطرا

با هر کس منشین و مبر از همگان نیز

 

بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا

چون یار موافق نبود تنها بهتر

 

تنها به صد بار چو با نادان همتا

خورشید که تنهاست ازان نیست برو ننگ

 

بهتر ز ثریاست که هفت است ثریا

از بیشی و کمی جهان تنگ مکن دل

 

با دهر مدارا کن و با خلق مواسا

احوال جهان گذرنده گذرنده است

 

سرما ز پس گرما سرا پس ضرا




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: ناصر خسرو،  


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی



در مدح خواجه عمید ابو منصور سید اسعد

نیلگون پرده برکشید هوا باغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون رخسار و آسمان گشت سیمگون سیما
چون بلور شکسته، بسته شود گر براندازی آب را به هوا
لوح یاقوت زرد گشت به باغ بر درختان صحیفه‌ی مینا
بینوا گشت باغ مینا رنگ تا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بینوا نوا نزند اندر آن مجلسی که نیست نوا
گر نه عاشق شده‌ست برگ درخت از چه رخ زردگشت و پشت دو تا
باد را کیمیای سوده که داد که ازو زر ساو گشت گیا
گر گیا زرد گشت باک مدار بس بود سرخ روی خواجه‌ی ما
خواجه‌ی سید اسعد آنکه ازوست هر چه سعدست زیر هفت سما
آنکه با رای او یکیست قدر آنکه با امر او یکیست قضا
زیر تدبیر محکمش آفاق زیر اعلام همتش دنیا
تا به دریا رسید باد سخاش در شکسته‌ست زایش دریا
کل جودست دست او دایم وان دگر جودها همه اجزا
هرکه امروز کرد خدمت او خدمت او ملک کند فردا
هر که خالی شد از عنایت او عالم او را دهد عنان عنا
زایران را سرای او حرمست مسند او منا و صدر صفا
هر که تنها شود ز خدمت او از همه چیزها شود تنها
جز بدو سازوار نیست مدیح جز بدو آبدار نیست ثنا
آفرین خدای باد بر او کفرین را بلند کرد بنا




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: فرخی سیستانی،  


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی





ای گوهر نام تو تاج سر دیوان‌ها

ای گوهر نام تو تاج سر دیوان‌ها ذکر تو به صد عنوان آرایش عنوان‌ها
در ورطه‌ی کفر افتد انس و ملک ار نبود از حفظ تو تعویضی در گردن ایمانها
ای کعبه‌ی مشتاقان دریاب که بر ناید مقصود من گم ره از طی بیابان‌ها
جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد غارت گر عشق تو رد قافله‌ی جان‌ها
شد در ره او جسمم با آن که ز خوبان بود این کشتی بی‌لنگر پرورده‌ی طوفان‌ها
آن ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست حاشا که بود در هم ز آلایش دامان‌ها
چون محتشم از دردش می‌کاهم و می‌خواهم رنجوری خود در خود مهجوری درمان‌ها




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: محتشم کاشانی،  


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 اردیبهشت 1388 توسط سجاد طیبی


(تعداد کل صفحات:15)      1   2   3   4   5   6   7   ...  
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر