تبلیغات
با شاعران بزرگ - مطالب حکایت
.
حکایت ها طنز دانشمندان عکس ضرب المثل صفحه ی اصلی

اسباب بازی
فرانتس کافکا

آن‌وقت‌ها اسباب‌بازی ساده و ارزانی بود، نه چندان بزرگ‌تر از ساعت جیبی و بدون دنگ‌وفنگ‌های شگفت‌انگیز. بر سطح چوبی آن که به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ رنگ‌آمیزی شده بود، راه‌های پرپیچ و خم آبی‌رنگی کنده‌کاری کرده بودند که همگی به حفره‌ای کوچک ختم می‌شدند. نخست باید با کج‌کردن و تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی ایضاً آبی را به یکی از راه‌ها و بعد به درون حفره هدایت می‌کردی. وقتی گوی درون حفره قرار می‌گرفت بازی تمام بود. بعد اگر می‌خواستی بازی را از سر بگیری، باید با تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی را از حفره بیرون می‌آوردی. شیشه‌ای ضخیم و محدب که روی این مجموعه را می‌پوشاند. این اسباب‌بازی را می‌توانستی در جیب خود بگذاری و هرجا خواستی آن‌را بیرون بیاوری و بازی کنی.
گوی در اوقات بیکاری، اغلب دست‌ها به پشت، با اجتناب از راه‌ها، در بلندی این‌سو و آن‌سو می‌رفت. بر این عقیده بود که هنگام بازی به اندازه‌ی کافی در آن راه‌ها سختی می‌کشد و حق دارد وقتی به بازی گرفته نمی‌شود در فضای باز استراحت کند. گاهی طبق عادت سر به‌سوی شیشه‌ی محدب بالا می‌گرفت، ولی قصد نداشت آن بالا چیزی را باز بشناسد. گام‌های گشاد برمی‌داشت و مدعی بود برای راه‌های تنگ ساخته نشده است. این ادعا تاحدودی راست بود، چراکه واقعاً به‌سختی در آن‌ راه‌ها می‌گنجید، ولی چندان هم راست نبود، چراکه عملاً او را با دقت هرچه بیش‌تر با عرض راه‌ها تطبیق داده بودند. با این‌همه آن راه‌ها برایش چندان راحت نبودند، چون درغیر این‌صورت، اسباب‌بازی به شمار نمی‌آمد.


برگرفته از كتاب:
كافكا، فرانتس؛ داستان‌های كوتاه كافكا؛ برگردان علی اصغر حداد؛ چاپ دوم؛ تهران: ماهی 1385.




طبقه بندی: حکایت، 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 دی 1390 توسط سجاد طیبی




لیلی گفت: از لیلی بودنم خسته شدم... دیگر هرگز زندگی نخواهم کرد...

خدا گفت: دنیا بدون لیلی طاقت نمی آورد، اگر لیلی نباشد، اگر لیلی هر بهار شکوفه های کوچک را به گیسوان درختان نبافد، اگر لیلی از مهرش به آدمیان نبخشد، اگر لیلی با ستاره های کوچک حرف نزند، اگر لیلی به آواز دل نشین قناری های باغ گوش نسپارد، اگر لیلی طعم تشنگی را برای گل ها و گیاهان به تازگی بدل نکند، اگر لیلی در زمین من نفس نکشد، اگر لیلی مهربان نباشد، اگر نخندد، اگر بازی روزگار را ادامه ندهد، اگر زیر باران راه نرود، اگر لیلی یک گوشه بنشیند و بگوید که دیگر زندگی نخواهد کرد و خودش را از زیستن محروم کند...

و خدا سکوت کرد، و لیلی سکوت کرد، و سکوت هوای میان لیلی و خدایش را سنگین.

سرانجام خدا سکوت را شکست و گفت: نه لیلی... این کفر است... این کفر است که لیلی چشمانش را بر مهر خدایش ببندد و فراموش کند که خدا تا چه اندازه دوستش دارد... لیلی به پاس زیبا زیستنش است که لیلی نام گرفته است و این چرخه، با پاس بازی زیبای لیلی زندگی شده است...

و لیلی گریست...

و لیلی گریست و چونان سیل عشقی در زمین به راه افتاد که تا ابد، قلب لیلی را تطهیر خواهد کرد...




طبقه بندی: حکایت، 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط سجاد طیبی



من رو به روی شما می ایستم... و می خندم... و چرخ می زنم... وحرف می زنم... وهیچ یک از شما نمی دانید که آتشی در قلبم شعله می کشد که هر لحظه جانم را بیش تر می سوزاند... و نا امیدی ام ، آنقدر کوچک نیست که در ازدحام میکده وحتی، در ازدحام قبرستان گم شود*... و چه می دانید از کسانی که می خندند و در روی شما گریه می کنند؟! و شما چه می دانید از کسانی که گریه می کنند و در روی شما می خندند؟! من دلم آن آغوش گرمت را می خواهد، و آن نگاه سردت، و آن لبخند سردت... و کلماتی که از قبل حفظ کرده بودی و برایم سرد می خواندی... و من هنوز هم باور نمی کنم که قلب هیچ کس جز تو جایی برای زخم های من نخواهد داشت... من از تو زخم می خورم و تو مرا درمان می کنی... من از برای تو زنده ام و تو از برای من... این راه تا ابد ادامه خواهد داشت ...




طبقه بندی: حکایت، 


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط سجاد طیبی



به آن هایی فکر کن که هیچ گاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

قدر لحظات خود را بدانید.

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛

و

"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.

لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.




طبقه بندی: شعر،  حکایت، 


نوشته شده در تاریخ جمعه 16 دی 1390 توسط سجاد طیبی



وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید . ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد! مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد… بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخارکردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .


طبقه بندی: حکایت، 


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 15 دی 1390 توسط سجاد طیبی


(تعداد کل صفحات:2)      1   2  
درباره وبلاگ
جستجو
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
موضوعات
پیوند ها
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
کد بنر